تبليغاتX
کلـــــــک مشکیــــــن

کلـــــــک مشکیــــــن

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ............ ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

 

۱.سرعت و میزان تغییراتم برای خودم بیش از اندازه قابل توجه و البته تعجبه!

واقعا نمی دونم اینهمه آدم که دامنه تغییراتشون محدوده چجوری تونستن به این ثبات برسن!؟

گاهی وقتا انقدر این طیف تغییراتم گسترده است که تو این جریان خودم رو نمی شناسم...هر سری فکر می کنم تصمیمم دیگه قطعیه ولی باز...نمی دونم این دفعه تصمیمم واقعا تصمیمه یا نه ولی از خدا می خوام این دفعه رو کمک کنه تا به یه ثبات نسبی لااقل تو این زمینه برسم...واقعا به آدمهایی که درباره هر چیز فکر نمی کنن حسودیم میشه...شاید به قول یه دوستی درباره بعضی چیزها اصلا نباید فکر کرد...ذهن سوژه گرا و از این حرفا...(هی!من هنوز سر حرفم هستم ها.و اساسا نمی تونم جور دیگه ای نگاه کنم.جامعه شناسی هم دقیقا همین نگاه رو تقویت می کنه.واسه همین هم هست که افتادن به جون این رشته فلک زده لاجون !)

۲.نگرانم...نگران بچه ها...نگران کمال رضوی...نگران روز شنبه...دارم به روزهایی فکر می کنم که دیگه فقط روزهای هفته نیستن!دیگه هی نمی یان و برن! بعضی روزها میان و انگار رو قلب تو و تو یاد تو واسه همیشه می مونن،با همه تلخی ها و شادی هاش! مثل روز انتخابات و فرداهاش...مثل روز گرفتن محسن!یا روز آزاد کردنش...مثل همه روزهایی که دیگه انگار مثل همیشه نیستند...

۳.تو فضایی که داری از سیاست زده می شی و بلکه هم شدی فقط باید هانا آرنت بخونی تا به سیاست ایمان بیاری....انصافا این آرنت هم واسه خودش شاخیه ها! البته کافیه یه کم هم توتالیتاریسم اش رو بخونی تا بفهمی چقدر هرچی میگه همین فضاییه که داری توش دست و پا می زنی...

۴.دیر به دیر نوشتنم هم واسه اینه که...نه خب! دلیلی نداره.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:57  توسط ملیحه ریاضی  | 

 

۱-برای قاصد وهم:

هی دوست من!

یات می آید در حرفهامان همیشه از درد سخن می گفتیم...اصلا انگار درد جزء جدایی ناپذیر شب بیداری هامان بود...یادت است گفتی خدا هرکه را بیشتر دوست دارد انگار بیشتر نگاهش می کند...انگار بیشتر یادش می اندازد که هی نگاه کن!من هستم ها! غرق نشوی در این همه رنگارنگی دنیا...

یادت می آید در جوابم که گفتم اگر اینهمه درد از طاقتمان بیرون بود چه؟ گفتی خدا به قدر وسعت و ظرفیت آدمها می دهد...دارم فکر می کنم که خودمانیم ها!خدا انگار در وسعت وجودی تو هیچ چیز کم نگذاشته است دختر!

۲-اینم اون چیزی که گفتم می نویسم:

سعید حجاریان در آن میزگرد کذایی از 3 نوع تيپي كه وبر بعنوان منابع مشروعيت رهبران نام مي برد سخن گفت و نوع چهارمي را هم خود بر آن افزود.نوع چهارمي كه بقول خودش و با تاكيد عطريانفر در نتيجه "تاملات تنهايي اش" به آن دست يافته بود.وی اين تيپ نورسيده‏ را مشروعيت حاصل از استمرار ولايت پيامبر اسلام دانست.

الغرض؛داستان مشروعیت جناب طالبی تو انجمن نیز از این دست مشروعیت هاست.ایشون مشروعیت شون رو نه از جانب اعضای انجمن بلکه از جایی دیگه کسب می کنند.اینه که هر چی بگذره و هر کی بره و بیاد و حتی آقای طالبی هم اگر فارق التحصیل شده باشه و الخ باز هم سلطه ایشون مستدامه و به هر تقدیر روح ایشون حی و حاضر.باشد که خدا چنین موهبتی را از انجمن و انجمنی ها نگیرد.آمین.

(دارم خوراک درست می کنم برای  نشریه وزین "از نو".آخه گناه دارند!ما حرف نزنیم تولیداتشون میاد پایین) 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:55  توسط ملیحه ریاضی  | 

 

این پست فقط و فقط مخاطبش دوستی است که دلم بدجور هوایش را کرده.... :

من هنوز دانشجویم...اگر منظورت از دانشجویی رفت و آمد در دانشگاه باشد البته و داشتن آن کارت که نامت را دانشجو می گذارد...هنوز زنده هم هستم از قضا...این را البته از به روز کردن اینجا باید فهمیده باشی قطعا...

راست می گویی..اینجا خیلی شاد نیست...خب می دانی؟خودم هم این روزها چندان دل خوش نیستم...خیالت هم راحت باشد...آن که نوشتم پدرم نبود...ولی راستش را بخواهی کمتر از او برایم مهم نبود...همیشه همینطور است آنکه فکر می کنی تو را بیش از همه می فهمد کمتر از همه درکت می کند...دارم فکر می کنم تو اگر اینجا بودی حتما می گفتی: " بیخیال.ولش کن.." بیخیالی که می دانستم می فهمی چه می گویم...ولی نیستی...نیستی و من برایت خوشحالم که نیستی...فضای اینهمه دوگانه غیریت ساز تو را عمیقا می آزرد...مرا هم می آزارد...

می دانی دوست من...اینجا آدم به خیلی چیزها شک می کند...گاهی فکر می کنم مفاهیم از پس اینهمه مصادیق بر نمی آیند...شاید دروغ نیز واژه مقدسی شود در این وانفسا...

این همه را نوشتم که بگویم دلم بدجوری هوایت را کرده دوست خیلی دوست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:1  توسط ملیحه ریاضی 

 

چقدر سخت است برای عزیزی که همیشه حتی در سکوت نیز حرف هم را می فهمیدید یکساعت تمام با بغض توضیح دهی که حرفت چه بوده....چقدر سخت است محکوم شوی به رندی...چیزی که هیچوقت نداشته ای...که اگر داشته بودی شاید....چقدر سخت است عزیزی را که عزیزترینت است از خود برنجانی و غم رنجانیدنش مثل وزنه ای باشد بیخ گلویت...چقدر سخت است به عزیزی که عزیزترینت بوده و هست بفهمانی که همیشه همان بوده که هست....چقدر سخت است بعد از سالها برای اولین بار غمت را نتوانی با او تقسیم کنی....چقدر سخت است ببینی که انگار برایش کم بوده ای...کم که می گویم یعنی انقدر خوار که پست ترینها برایت دیده شده باشند...چقدر سخت است به کسی که همیشه برایت بزرگ بوده بفهمانی که کوچک کردن "او" نه چیزی است در توان تو و نه حتی در باور تو...که نام بعضی ها انگار با بزرگی و عظمت پیوند خورده...حتی این را در نامشان هم می توانی دید.....

آه که چقدر سخت است رنجانیدنت...چقدر سخت است رنجانیدنت...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:20  توسط ملیحه ریاضی 

 

خودم هم مانده ام که چطور توانسته ام ۲ ماه تمام دستی به سرو روی این خانه ام نکشم.البته شاید اگر به اتاقم نگاه کنم هم فرق چندانی نداشته باشد با اینجا.

دلم تنگ شده بود برای اینجا.برای خواندن نوشته های بچه ها و شاید از همه بیشتر برای نوشته های مریم و آقای طالبی...

این مدت که نبودم اتفاق های زیادی افتاد.کمترینش شاید میزگرد سعید حجاریان باشد.قرار نیست درباره اتفاق هایی که ننوشتم بنویسم.شاید دلیل اصلی نوشتنم یاد کردن از کسانی باشد که نیستند و ما انگار این روزها داریم عادت می کنیم به نبودن دوستانمان،عزیزانمان...عادتی که نه از سر بی حوصلگی یا یکنواختی است...عادتی از سر سر ریز شدن ظرفیت هایمان...

خوبیم خوبیم خوبیم...بعد یکهو نمی فهمیم از کجا می آید این حس غریب غربت.خودی نبودن.تنهایی و شاید هم درماندگی...درماندگی از نبودن دوستانمان،از ممنوع الورود شدن به دانشگاه یکباره همکلاسیهایمان،از سیاست زدگی مان و از همه چیزهایی که دارد دود می شود و به هوا می رود....

این روزها شهری که دوست می داشتم پر از حرف های در گوشی است...پر از حس ناامنی...پر از بی اعتمادی...دارم فکر می کنم چقدر این آگاهی رنج آفرین است...چقدر درد دارد اینهمه عریان دیدن چیزهایی که بود ولی نمی دیدیمش...چقدر بدنهامان خسته است....و چقدر در این خستگی حضور آرامش بخش بعضیها مغتنم است....و چقدر حتی بودن این دوستان نیز نگرانمان می کند...آخر این روزها انگار ما بیشتر می فهمیم پارادوکس ها بهم معنا می دهند...بودن-نبودن...بودن-نبودن...بودن-نبودن...

من این روزها یادگرفتم قدر این بودن ها را بدانم...یاد گرفتم می شود محسن جعفری نباشد..می شود مهدی شیرزاد آن سوی دیوارهای اوین باشد و درکه رفتن را برایم پر از حس عمیق رنج و تنهایی کند...می شود فاطمه ستوده از غم دوری علی پیر حسین لو حالش بد باشد...می شود دانشکده باشد،حیات دانشجویی به زیست خود ادامه دهد اما کمال رضوی نباشد...

من این روزها می فهمم که در عالم امکان همه چیز ممکن است...همه چیز...

پ.ن:نامه جمعی از بلاگرهای ایرانی برای آزادی علی پیرحسینلو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:44  توسط ملیحه ریاضی  | 

 

گفتن نداره خبر آزادی سمیه توحیدلوهمه می دونند و فکر می کنم هر کسی که در حد کمی هم وبلاگی بوده باشه اولین کاری که کرده این بوده که ببینه وبلاگ همیشه آپ سمیه باز شده یا نه و چه هیجانی داره وقتی کلیک می کنی روش و می بینی در حال لود شدنه.

راستی کلی دیشب خندیدم وقتی مریم گفت با بازجوها به طور منطقی صحبت می کرده و از احترام متقابل حرف می زده

دارم فکر می کنم چقدر شادی وصف ناپذیر دیروز تکمیل می شد اگر خبر می دادند رضا جلائی پور هم آزاد شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:47  توسط ملیحه ریاضی  | 

 

در صلاحیت وزرای آقای احمدی نژاد همین بس که ایشون وزیر بهداشت رو زن گذاشتند و علتش رو این چنین بیان می کنند:

همسر یکی از دوستانم بیماری زنان گرفت و بخاطر حجب و حیا(بخونید حماقت) به همسرش نگفت و وقتی شوهرش فهمید که خیلی بیماری پیشرفت کرده بود!!! ما باید وزیر زن داشته باشیم که خانوم هامون راحت بتونن حرف بزنن(با وزیر؟!!!! در مورد بیماریشون؟!!!) و هر ۳ماه یکبار چک آپ بشن!!!(توجه داشته باشد که وزیر مرد نمی تونه مراکز خدمات درمانی رو زیاد کنه!!)

اینا عالی ان!!!!!!!!!!!!!!!!! اون یکی وزیر قبلی شون هم که هلو بودند!!

ادبیات ها فاجعه است!خب البته جای تعجب نداره ایشون که می دونید دانشگاهی هستند!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:59  توسط ملیحه ریاضی  | 

 

خبر دادند که فردا سمیه توحیدلو آزاد میشه.نمی دونم چرا تا فردا نشه و سمیه رو بیرون نبینم باورم نمی شه این خبر راست باشه.شاید به خاطر اینکه هنوز سر دووندن های خانواده آقای نوروزی که هر روز می رفتن دم زندان و باز امروز و فردا می کردن از یادم نرفته...نمی خوام هیچی بگم....سکوت و انتظاری غریب برای به وقوع پیوست این خبر.....

بعد التحریر:دیشب تا ساعت ۲-۳ صبح استاد جلائی پور دم زندان بوده...به امید آزادی رضا.ولی ... . چقدر دلم یه شادی بزرگ می خواد...یه جشن برای آزادی و سربلندی همه کسانی که ایستادگی کردند و می کنند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:37  توسط ملیحه ریاضی  | 

 

۱. 

-از پس مرگ،چه می ماند؟

-هیچ...بازماندگانی که خنده تحویل هم می دهند،به یاد می آورند و می خندند....

-چه کسی از شما یاد خواهد کرد؟

-......

این روزها همش فکر می کنم اگر بمیرم چی ازم باقی مونده؟ اصلا چه اثری از خودم به جا گذاشتم؟چجوری از من یاد می کنند؟!

خوب بود قبل از اینکه بمیرم پاسخی برای این سوالها داشتم ها!

 ۲.

هیچوقت وقتی می خوام یک کاری رو حتما انجام بدم،انجام نمی دم!مثل خیل عظیم کتابهایی که برنامه ریخته بودم بخونم و نخوندم!گواهینامه که بنا بود بگیرم و نگرفتم!کلاس رقص که می خواستم برم و نشد!کل این تابستون به بطالت محض گذشت!(نتیجه گیری اخلاقی: اساسا تصمیم نگیرم سنگین ترم!)

۳.

ما نمی فهمیم که چقدر حتی حس حضور دوستامون،آدمهایی که دوستشون داریم و برامون مهم اند بهمون آرامش می ده و فقط وقتی اینو می فهمیم که دیگه حضور ندارند!خیلی جای تاسف داره واقعا

۴.

کل تعطیلات این چند سال اخیر فقط از یک جهت پر از خوبی و خوشحالی بوده:به ایران برگشتن دوستی که خیلی عزیزه.

۵.

هرچی بیشتر می گذره و گند و فساد این سیستم لعنتی پوسیده بیشتر بیرون می زنه و بوی تعفنش بیشتر بلند میشه، بیشتر به آدمهایی فکر می کنم که بی پناه و بی گناه توی سیستم قضایی و عدلیه(!) ما مورد آزار و اذیت قرار می گیرن و فقط خدا می دونه چی به سرشون می یاد....خبرهایی که از گوشه و کنار میرسه خیلی دهشتناکه.....

۶.

هیچ رقم حس دانشگاه و امتحانات نیست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:25  توسط ملیحه ریاضی  | 

 

در اين هنگام بود که روباه پيدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را نديد،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اينجا هستم،‌ زير درخت سيب...
شازده کوچولو پرسيد: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او پیشنهاد کرد که بيا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: پی آدمها می‌گردم. "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اين کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فايده‌شان همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شده‌ای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."
- علاقه ايجاد کردن؟
روباه گفت: البته.مثلا تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: ممکن است. در کره زمين همه جور چيز می‌شود ديد...
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: آنکه من می‌گويم در زمين نيست.
روباه گویی بسيار کنجکاو شد و گفت:
- در سياره ديگری است؟
- بله.
- در آن سياره شکارچی هم هست؟
- نه.
- چه خوب!... مرغ چطور؟
- نه!
روباه آهی کشيد و گفت: حيف که هيچ چيز بی‌عيب نيست.
ليکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
- زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پايين می‌بينی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده‌ای است. گندم‌زارها مرا به ياد هيچ چيز نمی‌اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زارها دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
- خواهش می کنم... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خيلی دلم می‌خواهد، ولی زياد وقت ندارم. بايد دوستانی پيدا کنم و خيلی چيزها هست که بايد بشناسم.
روباه گفت: فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نيست که دوست بفروشد، آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسيد: برای اين کار چه بايد کرد؟
روباه در جواب گفت: بايد صبور بود. تو اول کمی دور از من به اين شکل لای علفها می‌نشينی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هيچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم هاست. ولی تو هر روز کمی نزدیک تر می نشینی...
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
- بهتر بود که در همان وقت ديروز می‌آمدی. مثلا اگر هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بيايی، من از ساعت سه به بعد حی می کنم خوشبختم، و هر چه بيشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشبختی من بيشتر خواهد شد. سر ساعت چهار نگران و هيجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بيايی، هرگز نخواهم دانست که کی باید دلم را به شوق دیدارت خوش کنم... آخر  هر چيز آدابی دارد. 
شازده کوچولو پرسيد: "آداب" چيست؟
روباه گفت: اين هم چيزی است بسيار فراموش شده، چيزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای ديگر و ساعتی با ساعتهای ديگر فرق پيدا کند. مثلا شکارچيان من برای خود آدابی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه برای من روز شورانگیزی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچيها هروقت دلشان می‌خواست می‌رقصيدند، روزها همه به هم شبيه می‌شدند و من ديگر تعطيل نداشتم.
بدين گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همينکه ساعت وداع نزديک شد، روباه گفت:
- آه!... من خواهم گريست.
شازده کوچولو گفت: تفصیر خودت است. من بد تو را نمی‌خواستم. تو خودت ‌خواستی که  اهلیت کنم...
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در اين صورت باز گريه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گقت: ولی گريه هيچ سودی به حال تو ندارد.
روباه گفت: چرا دارد.رنگ گندمزارها...
و سپس گفت: يک‌بار ديگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهميد که گل تو در دنيا يگانه است. بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه دهم.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
- شما هيچ شباهتی به گل من ندارید. شما هنوز چيزی نشده‌ايد. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نيز کسی را اهلی نکرده‌ايد. روباه من هم مثل شما بود. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه ديگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنيا بی‌همتا است.
و گلهای سرخ سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت:
- شما زيباييد ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر يک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهايی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زير حباب بلورين گذاشته‌ام، فقط او را پشت تجير پناه داده‌ام، فقط کرمهای او را کشته‌ام (بجز دو يا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکايت او، به خودستايی او، و گاه نيز به سکوت او گوش داده‌ام. زيرا او گل سرخ من است.

آنگاه پيش روباه بازگشت و گفت:
- خداحافظ!...
روباه گفت: خداحافظ و اينک راز من که بسيار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. اصل چیزها از چشم سَر پنهان است.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- اصل چیزها از چشم سَر پنهان است.
- آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.
- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.
روباه گفت: آدمها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نبايد فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کردی... تو مسئول گلت هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- من مسئول گلم هستم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:7  توسط ملیحه ریاضی  |