۱.یک وقت هایی فکر می کنم باید بگذارم بروم. بروم یک جایی که هیچ کس نشناسدم.من هم همینطور.
۲.بعضی وقت ها، بعضی چیزها دقیقا همان چیزی است که بیخ گلویت گیر کرده و می خواهی بگویی اما نمی توانی. بعد یکباره کسی آن را می نویسد...
۳.باید کاری کرد...
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ............ ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
۱.یک وقت هایی فکر می کنم باید بگذارم بروم. بروم یک جایی که هیچ کس نشناسدم.من هم همینطور.
۲.بعضی وقت ها، بعضی چیزها دقیقا همان چیزی است که بیخ گلویت گیر کرده و می خواهی بگویی اما نمی توانی. بعد یکباره کسی آن را می نویسد...
۳.باید کاری کرد...
این نامه خطاب به همه کسانی است که به قدر همه خودکامگانی که دوستانمان را، فرزندان این آب و خاک را در بند کرده اند در این جرم بزرگ مقصرند.
سلام آقای دکتر رهبر، ریاست محترم دانشگاه تهران و آقای دکتر جمشیدیها،ریاست محترم دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
قبل از هر چیز آقا خطابتان کردم به رسم ادب که چنین نامه هایی را عرفا با چنین عنوانی آغاز می کنند و قبل تر از آن به سبب آن که "مرد"ید و مردها را آقا صدا می کنند! اما از خدا که پنهان نیست، از ما هم همینطور، ما که این مدت نه از شما آقایی ای دیدم و نه مردانگی ای.اگر هنوز همه غیرت تان را به تاراج نگذاشته باشید بر خودتان هم این امر پوشیده نیست.
خودتان هم خوب می دانید نمی شود مرد بود و گذاشت فرزندان این مرز و بوم، دانشجویان همان دانشگاهی که شما بر کرسی های ریاست اش تکیه زده اید در بند باشند. به جرم دانشجو بودن، کرد بودن،انسان بودن و شرافت داشتن...
راستش را بخواهید شما چندان محترم هم نیستید. احترام یعنی حرمت قائل شدن برای خویش، یعنی حفظ حریم خود و پاسداشت چیزهایی که این حریم امن، به بی حرمتی آلوده نشود. ولی شما به این معنی محترم هم نیستید. می شود گذاشت هر نابخردی، هر نیروی خودسر و لباس شخصی ای به حریم امن دانشجو تجاوز کند و آن گاه وی را محترم خواند؟ می شود گذاشت خوابگاه دانشجویان، جایی که خانه بچه هاست به آتش و خون کشیده شود و آن گاه وی را محترم خواند؟خانه حرمت داشت یک زمانی، برای ما هنوز هم دارد.خودتان بگویید. کلاهتان را قاضی کنید و بگویید می شود حرمت خانه را شکست و هنوز هم احترام داشت؟ می شود دانشگاه را به مکان نا امنی تبدیل کرد که دانشجوهای آن حتی از قومیت خویش نیز در هراس باشند و آن گاه محترم ماند؟ دانشگاه از آن جهت که محل تعلیم بود و تربیت برای ما حرمت داشت.از آن جهت که پرورنده انسان هایی بزرگ بود برای ما حرمت داشت. از آن جهت که خون ۳ آذر اهورایی اش در آن حاضر بود برای ما حرمت داشت. هنوز هم دارد. اما شما دیگر ندارید رؤسای کرسی های بی قدر دانشگاه تهران!
نمی دانم می دانید یا نه! اما چیزی قریب به ۴۰ روز است که ۴ تن از دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در اوین به سر می برند.۴۰ روز. درست به قدر یک چله نشینی.اما آخر این چله نشستن نه کسی برای شان طعامی می آورد،نه کسی به استقبالشان می رود و نه جزو اولیاء الله محسوب می شوند.تنها حکمی در دستشان می دهند که شاید...شاید برای سوختن شما تا آخر عمرتان در این دنیا و آن دنیا کفایت کند. اسم هاشان را می گویم برای ثبت در تاریخ. تاریخی که تنها نام کسانی را ثبت می کند که جایگاهی دارند و منزلتی. وگرنه این دانشجویان بخت برگشته در این وانفسای کمبود آدم تنها آدم اند و بس. نه پسر آقا زاده ای هستند که نگران در خطر افتادن موقعیت تان باشید، نه عضو تشکل و گروه و دسته ای بودند که یک جایی لااقل پی شان را بگیرد. امجد کردنژاد،سجاد مرادی،علیرضا مرادی و عباس کاکایی...
می گویند دادگاهشان برگزار شده. هیچ کس هم خبر ندارد که در آن بیدادگاه چه بر سرشان آمده.می پرسم وکیلی؟خانواده ای؟... هیچ کس... می فهمید معنای هیچ کس را؟ می گویند دارند خیلی چیزها را به پای شان می نویسند. ۱۶ آذر را.۱۳ آبان را. حتی کوی دانشگاه را هم شاید... دارند سناریو می نویسند براشان. سناریویی که معلوم نیست پایانش چه باشد...
دکتر رهبر،ریاست دانشگاه بزرگ تهران
ما می دانیم،شما هم لااقل در تنهایی و خفاتان می دانید هر آنچه در همه آن ۳ تاریخ گذشت بازی ای بود که خود براه انداخته بودید. حمله وحشیانه آن شب به کوی دانشگاه تهران با دستور شخص شما صورت گرفته بود. این را خیلی ها هم گفتند. اگر نگفته باشند در ته مانده های وجدانتان کمی بگردید اصل واقعیت را پیدا می کنید. ۱۶ آذر، آن همه نیروی لباس شخصی، بسیجیان پایگاه ها و مقرهای مختلف که از بیرون آمده بودند(این را لااقل رئیس بسیج دانشکده خود ما هم اذعان کرد) با اذن دخول شما وارد حریم دانشجویان شده بودند.
دکتر جمشیدیها، ریاست دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
نوک پیکان همه آن چه آن بالا نوشته شد به سمت شما هم مستقیما نشانه گرفته شده است. من هیچ از شما نمی خواهم. فقط یک خواهش دارم. خودتان را بگذارید جای پدر و مادر دانشجویانی که اکنون در بندند...فقط یک لحظه تصور کنید...نه مطمئنم حتی ثانیه ای هم به مخیله تان نمی گنجد که بجای آن 4 نفر، فرزند خودتان پشت دیوارهای اوین در سلول اش حکمی را انتظار بکشد که مستحق ظالمانی است که از استخوان فرزندان این سرزمین مفلوک دسته شلاقان شان را می تراشند و از دندان شکسته پدران و مادران چشم انتظار و خسته این پهنه مظلوم، نگینی می نشانند بر دسته شلاقانشان....
جناب آقای دکتر رهبر و جناب آقای دکتر جمشیدیها
امروز دوستان مان،یاران دبستانی مان،سنگ های زندان را به دوش می کشند، بسان فرزند مریم که صلیبش را...مسیح، عروج کرد، به آسمانها رفت و در آغوش خدا آرام گرفت و جاودانه شد... یقین بدانید هرچه شود،حکم هرچه باشد،داغ ننگ بر پیشانی کسانی خواهد نشست که چشم هاشان را بستند و کور شدند...
بترسید از انفجار سکوتی که شاهدش هستیم...کمک کنید تا یاران دیرین و امروزمان به کنارمان برگردند...این مردمان،حافظه کوتاهی دارند و دل بزرگی. می بخشندتان...تا دیر نشده کمی به خودتان بیایید و بگذارید یک بار دیگر نامتان را به آقایی و احترام یاد کنیم....
باور دارم که هنوز هم دیر نشده برای آن که ذره ای از شرف و وجدان از دست رفته تان را بازگردانید و برای یک بار هم که شده در طول تاریخ این سرزمین پر فراز و نشیب نشان دهید که آب رفته به جوی بازمی گردد، اگر بخواهیم و ایمان داشته باشیم که خدا بخشنده ترین بخشندگان است... و کیست که به رحمانیت و بخشایندگی وی ایمان نداشته باشد؟....
۱.من به آوار می اندیشم... به تاراج هر آنچه در این میانه پرهیاهو برایت مانده بود.....
۲.هیچ چیز مثل سابق نمی شود...
نه ترک قاب عکس قدیمی، بند زده می شود
و نه می توان پنجره ها را درز گرفت...
باد در هر حال همه چیز را با خود خواهد برد....
برای هژیر کرد نژاد که فامیلی اش انگار، خود جرم بزرگی است...
سلام رفیق
حالا به گمانم ۳-۳۲ روزی می شود که دانشکده تو را کم دارد. کلاس ها نیز. حیاط و سلف و بوفه هم همینطور. این رسمش نبودها! آن روز که سر کلاس روش تحقیق قرار شد هم گروهی هم باشیم، قرار نبود نا رفیقی کنی. قرار نبود میانه راه بگذاری مان به حال خود و بروی برای خودت گوشه سلول جا خوش کنی. قرار نبود ما را اینجا با نام خالی ات تنها بگذاری! قرار نبود وقت تقسیم کار هی بگوییم گروهمان ۵ نفر است و بعد به یکباره یادمان بیاید که نه... تو نیستی... استاد ۴ نفریم! یکی مان در زندان است...
قرار نبود سر کلاس جامعه شناسی آموزش و پرورش استاد اسمت را بخواند. بعد لحظه ای درنگ کند و صدایش را بیارد پایین و برای اینکه در خجالتت نماند برود سراغ اسم بعدی.
راستش را می خواهی بدانی؟
ما همه شرمنده توییم. ما همه از رویت خجالت می کشیم. ما شرمنده ایم که در هیاهوی اتفاق های بیرون یادمان رفت کسی از ما گوشه زندان دارد تنهایی اش را خط می زند. کسی که دیروز در میان ما بود. هم کلاسی مان بود و شاید هم دوستمان. ما همه شرمنده ایم که یادمان رفت کسی را آن ور دیوارهای بلند اوین در بند کرده اند و دارند وقایع ۱۶ آذری را به وی نسبت می دهند که آن موقع حتی بیرون هم نبود چه برسد در دانشگاه باشد یا در حال ارتکاب جرم(!).
طفلی خانواده ات هم باید شرمنده ات باشند به گمانم. شاید اگر این فامیلی های لعنتی مان را خودمان انتخاب می کردیم نه اینکه از پدرانمان برایمان به ارث گذاشته می شد آن وقت امروز تو پشت میله های لعنتی زندان نبودی و به جای اینکه تنهایی ات را روی دیوار خط بزنی، کنار ما شمع تولدت را فوت می کردی...نمی دانم شاید اگر از تبار آقا زاده ها بودی آن وقت خیلی زودتر از اینها از تو و خانواده ات برای به اشتباه در بند کردنت عذر خواهی می کردند و تو در میان مان بر می گشتی...اما تو از تبار انسانی و این خود برای محکومیتت کافی است دوست من.....
ها راستی. یادم رفت بگویم!
شاید به گوشت رسانده باشند اما بچه ها برایت جشن گرفتند هژیر کرد نژاد. جشن تولدت را... جشنی که قبل از هر چیز معنای آمدن می دهد. معنای زیستن.. معنای بودن... اما تو نبودی... تو نبودی و ما در حسی متناقض از بودن و نبودن آدمهایی که زاده شده اند تا باشند اما حق هستی و بودن شان از آنها گرفته شده دست و پا می زدیم...تو نبودی و ما مدام در این فکر بودیم چقدر خدا روی زمین متولد شده. خدایانی که به نظرشان خدای قرآن و محمد لابد اشتباه کرده که بعضی ها را فرستاده روی زمین. خدایانی که مصلحان خدای محمد شده اند. خدایانی که از دل کفر زاده اند. و ما چشم دوخته ایم به رسولانی خسته که بر این پهنه نومید رسالت خویش را به اتمام رسانده اند...
آنگاه، خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
درگذشت آیت الله منتظری برای همه واقعه ای تلخ و نامنتظره بود.گویی هیچکس باور نداشت که او سالها درد و رنج را بر دوش می کشد.شکنجه های حکومت پهلوی که 30 سال انقلاب هر از چند گاهی او را از پای می انداخت و رنج سال های پس از انقلاب که اغلب او را بی تاب می کرد.هیچکس حتی به خود یادآوری نمی کرد که او بیش از هشتاد سال حیات توأم با تبعید و زندان و حبس داشته و در آستانه نود سالگی، لاجرم فراق را بیش از وصل باید انتظار کشید.
هیچکس در این ده سال اخیر و بویژه ماههای اخیر فضای تنگ و دشوار حیات اجتماعی و سیاسی را بی پشتوانه مردی کم نظیر از وجوه مختلف سیاسی،دینی و انسانی تصور نمی کرد.شاید آنچه امروز همچون بهتی عظیم همه را فرا گرفته خلا انسانی است که به انسانیت معنایی دوباره بخشیده یود و شاید از این روست که همه چون زمین خورده ای می مانیم که هنوز درد را به تمامی احساس نمی کنیم تا کمی سرد شویم و تازه به وسعت درد واقف شویم.بزرگی انسانهای بزرگ در این است که ما در ضمیر ناخودآگاه خود آنان را جاودانه و نامیرا تصور می کنیم.چه آنها تبلور آرزوها و آرمان ها و تجسد تعالی خواهی ما در عصر نتوانستن ها و نخواستن ها هستند.آنها عینیت شدن در زمانه ذهنیت بودن ها هستند. و بی شک آیه الله منتظری یگانه ای بی همتا و الگویی تمام عیار از این گونه انسانهای بزرگ بود.
بسیاری بر او خرده می گرفتند که بیت بزرگی ندارد.خدم و حشم و پیشکار و پسکار او را پشتیبانی نمی کنند.به طعنه گفته بودند که فرزندش شبیه آقازاده ها نیست و او در پاسخ گفته بود که خود ما هم آقا نیستیم. و این در حالی بود که او اجازه اجتهاد خود را از آیه الله بروجردی گرفته بود،نزدیک 50 سال قبل.او بی شک مرجعی بلامنازع بود ولی هرگز فراموش نکرد که قبل از اینکه فقیه باشد یا فیلسوف،عارف باشد یا متکلم،مرجع باشد یا قائم مقام رهبری،انسان است و شاید فهم این واژه با تمامی ابعادش راز بزرگی و لاجرم جاودانگی وی باشد.
دو روز زمانی بسیار کوتاه برای درک ابعاد شخصیت و ویژگی های ممتاز و متمایز ایشان است.اگر علی(ع) را انسان کامل و نمونه یگانه تاریخ برای تمامی انسانها در تمامی اعصار بدانیم، این روایت که علی در آسمانها شناخته شده تر از زمین بود بیانگر عظمت او و چون او می تواند باشد.
علی بر سر میراث پیامبر نزاع نکرد، بر سر اصول انسانی و عدالت چون کوه پا بر جا ایستاد. قدرت را نه در حرف که در عمل به پشیزی نگرفت و حتی اندکی سکوت را برای تثبیت قدرت روا نداشت. به خویشان و فرزندانش هیچ امتیازی نداد. زلال و روان بود چون آب و صریح و قاطع بود چون کوه. از هیچکس جز خدا پروا نکرد و متاع دو روزه دنیا را به آخرت خود نفروخت.25 سال سکوت کرد تا انسانها دستخوش تشویش و اضطراب و رنج نشوند و از حق شخصی خود به خاطر حق مردم گذشت. زندگی اش، تجسم اسلام بود و مرگش، اندوه جاویدان بشری که چون اویی را خاک، از رنج زیستن در میان نامردمان آسود.
آری،انسانهای بزرگ رشحه ای از کمال انسان و انسان کامل هستند، همچون علی ابن ابی طالب و آیه الله منتظری بی تردید یکی از اینان بود در زمانه عسرت. در این تنگ مایگی زمین و آسمان، در این هجوم هر روزه آشفتگی و در این سقوط آزاد ارزش های انسانی.
زندگی او درسی عملی برای همه بود تا ببینند و باور کنند که می توان در قدرت بود و پاک ماند. می توان سیاست ورزید و با اخلاق ماند. می توان مسلمان بود و به غیرمسلمان احترام گذاشت. می توان فقیه بود و مجاهده کرد. می توان مجاهد بود و عاقلانه رفتار کرد. می توان در کمال عقل و فلسفه اندیشی،عارف بود و عاشقانه زیست. می توان در این جهان رو به ویرانی، انسان بود و انسان ماند، که این واژه کرامت خداوند است بر هستی، شرافت خلقت است، به آن قسم یاد می شود و ما نباید هرگز فراموش کنیم که انسانیم...این روزها دائما یک فکر رهایم نمی کند...راستش را بخواهید! من برخلاف کوندرا فکر می کنم ما داریم زیر فشار "سنگینی تحمل ناپذیر هستی" له می شیم...فشرده می شیم... و خب اگر خوب نگاه کنیم، خودمان هم نمی فهمیم که چقدر از حد توانمان خارج است...فقط بعضی وقتها یکهو به خودمان می آییم و می بینیم پشتمان عجیب خمیده شده است...کتف هایمان درد می کند و گاهی هم زانوهامان از فرط درد از ژای می ایستند...
اما خب...ادامه می دهیم...هر روز قدمان کوتاه تر می شود و پشتمان خمیده تر...هر روز بیشتر در زمین فرو می رویم...و این سنگینی تحمل ناپذیر بد فرم رهایمان نمی کند....
از دیروز بغضم را خورده بودم... نمی دانم چرا یک ساعتی می شود که گریه ام بند نمی آید...هرچه به اتفاقات این 2 روز فکر می کنم سر در نمی آورم برای چه اینهمه خشونت؟ نمی فهمم اصلا فتح یک دانشکده،پله یا سردر چه معنایی می تواند داشته باشد..
به فوکو فکر می کنم و قدرت و مقاومت اش....به ایده مکان مند کردن قدرت اش...به اینکه قدرت ها برای استیلای خود ناگزیر از مکان مند شدن اند...ناگزیر از تسخیر...ناگزیر از فضایابی....ولی مگر دانشگاه ملک پدری کسی است؟ اصلا یعنی چه که این وری ها یا آن وری ها هی فنی را فتح می کنند.علوم را فتح می کنند.فنی را از دست می دهند. تا پله های یک جا مال این ور می شود و بقیه اش مال آن ور مثلا...از این فتح تا فتح خرمشهر چقدر راه است.....چقدر کوچک شده ایم...افتاده ایم به جان هم و دنبال بازی می کنیم ... هی آنها می دوند، ما می دویم...و خب با آنهمه تجهیزات آنها معلوم است که آنها دنبالمان می کنند و ما فرار می کنیم....
دلم گرفته است از این همه کوچک شدن دنیا و دلهامان... چشم دیدن همدیگر را نداریم دیگر...هر کس از ما نیست انگار جای ما را تنگ کرده...روی خرخره ما نشسته اصلا....
آنها چشم دیدن دختری که چادر سر می کند و سبز است را ندارند، آن وقت چادر از سرش می کشند و پرتش می کنند و بیگانه می نامندش،ما هم چشم دیدن اینکه بسیج دانشجویی هم می تواند این طرف باشد و کمک کند تا جلوی خشونت را بگیریم را... آن وقت باید ساعتها به خودمان جواب پس بدهیم که بخدا بسیج دانشجویی امروز کمک می کرد....
من نمی خواهم از شعارهای تند این وری ها دفاع کنم و بگویم همه این بچه بازی ها یک طرفه است. چرا که اساسا بازی یک طرفه نمی شود مگر اینکه دسته آتاری ای، پلی استیشنی چیزی دستت باشد...بازی امروز جنگ مجازی نبود... که کاش بود. آن وقت دکمه پاوس را می زدم و چند لحظه راحت نفس می کشیدم، شاید هم دستگاه را خاموش می کردم و هیچوقت سراغ این بازی نمی رفتم... جنگ نرم هم نبود...همه چیزش اتفاقا خیلی هم سخت بود...خیلی سخت....اما یک چیزی را می دانم که این بازی که شروع شد اولش انقدر بچه گانه نبود...تحملش نکردند...مثل بچه ای که قواعد بازی را نمی داند و بعد یهو وسط بازی شطرنج، می زند زیر صفحه و مهره ها را بهم می ریزد، بازی را بهم زدند... آن وقت همه چیز بچه بازی شد...مهره ها جابه جا شدند و جای دانشجوها را در روز 16 آذر و در دانشگاه، کسانی گرفتند که به جای کارت دانشجو، کارت الغدیر داشتند و به جای کاغذ و کتاب، چماق و چوب و گاز فلفل...
پی نوشت۱: برای فردای آن روز
پی نوشت۲:همه اینها که این بالا نوشتم،ذره ای از مظلومیت دانشجویان بی پناه و بی گناهی که در روز خودشان در دانشگاهشان بودند و مورد حمله قرار گرفتند، کم نمی کند.بسیج هم اگرچه کمک کرد و این خود برای بسیجی که به زعم من هنوز راه دارد تا دانشجویی بودن گام بزرگی است اما گروهی که وصل به قدرت است،کتک خوردن و بعضا بد و بیراه شنیدن چیزی از پشت گرمی اش کم نمی کند.(اینها را برای "یکی" ،"یک دوست" و همه کسانی گفتم که در کامنت های خصوصی تصور کردند از بسیج دفاع کرده ام و "ما با آنها یکی هستیم"!!)
1.امروز،قرار بود روز دانشجو باشد. تقویم هم همین را می گفت! اما نمی دانم چرا مدام از سر صبح به همه می گفتیم امروز،روز ما نیست... و بعد در جواب دانشجوهایی که می پرسیدند مگر چندتا 16 آذر داریم سرتکان می دادیم و ارجاعشان می دادیم به هفته ای که شاید اصلا نیاید...شاید هم بیاید... اما چه فرق می کند...چه فرق می کند وقتی سال اولی ای که با هزار امید به دانشگاه آمده، می گوید انقدر بنر زده بودند دور دانشگاه را که اگر سرمان را هم می بریدند هیچکس نمی فهمید و بعد با بغض از دیده هایش می گوید... هیچکس نمی فهمید؟...خب بفهمد اصلا...مگر چه فرق می کند؟... فرقی نمی کند وقتی فقط یک روز در سال روز تو باشد و آن را هم از تو بگیرند...نه امروز، روز ما نبود...
2. دارم به خیل عظیم چیزهایی فکر می کنم که دیدنشان برایمان عادی شده. یادم نمی رود روزهای اول پس از کودتا را. یادم نمی رود همه چیز گارد امنیت برایمان وحشت زا بود. از سپر و کلاه شان، از باتوم و شوک آور و هزار کوفت دیگری که بهشان آویزان بود، و حتی ماشین های سیاهشان که هی به تو ندا می داد که تا اینجا، درون این سیاهی فاصله ای نداری...و تو که می دانستی فاصله چیست؟ تو درون خود سیاهی هستی! اما باز هم می ترسیدیم.اما حالا! حالا با گذشت همه این اتفاق ها انگار همه چیز رنگ باخته اند. ترس دیگر چیست؟ تو می توانی بنشینی و گاردهایی را نظاره کنی که دیگر برای تو چیز متمایزی نیستند.مثل درختند و یا حتی دیوار. گیرم منفورتر و پلیدتر...ولی چشمهایت به دیدنشان خو کرده و این یعنی تو دیگر نمی ترسی از این همه ابزار که قرار است وسیله سرکوب باشد. این یعنی اول پیروزی...
3.هر بار، به هر مناسبتی که شهر باز سبز می شود و نیروهای امنیت ملی سعی می کنند تا رنگ سیاه بپاشند روی آن با خودم فکر می کنم واقعا قرار است این نیروها حافظ کدام ملت باشند؟ واقعا قرار است امنیت چه کسانی را تامین کند که اینگونه به جان ملت خویش می افتند و شهر امن شان را گرد ناامنی و سیاهی می پاشند؟ اصلا قرار است حافظ جان که در مقابل که باشند که خود جان می گیرند و خون به راه می اندازند؟ این از خون ملت رنگین تران کیستند که جان هیچکس را در مقابل اینان ارزشی نیست؟چقدر همه چیز را تهی از معنا کرده اند...کلمات سکوت کرده اند و معنا انگار راهش را در میان اینمه هیاهو گم کرده است...امنیت! ملت!حفظ جان و ناموس! ناموسی که کتک می خورد! چادر از سرش دریده می شود! رکیک ترین الفاظ را از برادران بسیجی(!)اش می شنود و خب باید بداند که اینها همه برای حفظ امنیت است...امنیتی که حالا انگار دیگر معنایش را باخته است..مثل آنها که حیثیت شان را باختند و دینشان را... باختی که به قیمت بدست آوردن دنیا و مقام هایش تمام شد...
4. بار دیگر شهری که دوست می داشتم را قدم می زنم...اما این بار جز بغض چیزی عایدم نمی شود. بغضی که از سر نا امنی است. از سر بی اعتمادی است...هر آدمی می تواند خبرچین باشد و هر کس در لباس معمولی اش، لباس شخصی...واقعا حکمت لباس شخصی ها چیست جز منتشر کردن چنین بی اعتمادی ای در سرتاسر شهر،در بطن ما...حالا شهر پر است از آدمهایی در قامت لباس شخصی که تو می ترسی ازشان... دست بندت را قایم می کنی مبادا بداند سبز هستی! مبادا سبز بودنت به مذاق کسی که در همه چیز عین توست اما جمع اش با تو "ما" نمی شود، خوش نیاید... و بار دیگر به شهری که دوست می داشتم نگاه می کنم،این بار به امید دیدن آدمهایی که با دیدن دستبند سبزت انگشتهایشان را به نشانه پیروزی بلند می کنند و بدون هیچ حرفی فقط نگاهی رد و بدل می شود و لبخندی... بغضم را فرو می برم و لبخند می زنم...امروز، روز ما نبود اما این لبخندها دائما یادم می آورد که هر روز، روز ماست اگر یادمان نرود باید سبز بودن را زندگی کنیم....
اه گند ترین اتفاق ممکن اینه که بشینی یه پست طول و دراز بنویسی و بعد یهو دستت بخوره و خارج شی...دیگه هم هرچی سعی کنی دوباره بنویسی نچسبه به دلت و خوب از آب درنیاد!
تازه این اتفاق وقتی آدمی باشی که دیر به دیر آپ می کنه خیلی دردآورتره!
شاید کمتر کسی بداند که این جمله معروف "بسیج، مدرسه عشق است" از آن مهندس میرحسین موسوی است. طنین این جمله در بیش از دو دهه از تاریخ معاصر ایران، فشرده باوری بوده و هست که با آن همت ها، باقری ها، باکری ها، خرازی ها و ... بعنوان اسوه های روح ایرانی معرفی شده اند.
بسیج، مدرسه ای بود که عشق به ایران،عشق به اسلام محبت و برادری، عشق به گذشت و فداکاری، عشق به گمنامی و بی ادعایی، عشق به تواضع و ادب و در یک کلام عشق به انسان و اخلاق اسلامی را در خود متجلی می ساخت. شاید از این روست که چهره خاک گرفته و لباس مندرس و چشمان فروزان فرماندهان سر به زیر جنگ، آئینه تمام نمای نسلی بود که کرامت انسان را در عمل و نه در شعار و هیاهو به نمایش می گذاشتند. و این چنین است که مهندس موسوی در آخرین بیانیه شان یادآور می شوند که : نوعی از نامها و نشانهها، نوعی از کلمات و ظواهر، نوعی از لحنها و لهجهها، نوعی از جملات و طلسمها…. نیستند که مدرسههای عشق و انسانهای بزرگ میسازند. تمامی بسیجیان نامدار و گمنامی که ایمان و ایران به آنان افتخار میکند به صرف ادای چند حرف در میادین سابقین قهرمان نشدند. آنان در بوته قرار گرفتند. و در این جهان کیست که در بوتههای فتنه آزموده نشود؟
احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون.
آیا مردم گمان کردند همین که بگویند ایمان آوردیم به حال خود رها میشوند و در فتنهها آزموده نخواهند شد؟
عزیزی از بازنشستگان ارتش می گفت که وقتی خبر شهادت همت پخش شد، نه تنها بسیجیان و همرزمان لشکر 27، بلکه تمامی درجه داران و افسران لشکر 21 حمزه ارتش به سوگ نشستند. به سوگ مردی که نه خود را به کسوت سپاهی یا بسیجی بل در قامت یک انسان کامل متعالی ساخته بود. و یا روایت مردی که کیلومتری می خوابید. یعنی چشمان همیشه خسته و سرخش تنها زمانی برهم می رفت که از خطی به خط مقدم دیگری می رفت و در نهایت حساب می کرد که امروز 30 کیلومتر خوابیده است.
از این دست داستانها درباره بسیج و بسیجیان بسیار روایت شده و آنچه باور این داستانها را روز به روز دشوارتر می کند، دره عمیقی است میان آن چه دیروز بوده و امروز می بینیم. باور تلخ و جانکاه شنیدن دشنام های رکیکی در انظار، در میان مادران و دختران سرزمین مان از زبان فرد یا افرادی که چهره صمیمی و مودب بسیج را لکه دار می کنند. دیدن تصویر جوانی نوخط که حرمت پیری را در جمع نه به زبان که با چماق می شکند.
مهندس موسوی درست می گوید: "اینک نوبت به وارثان باقری ها و باکری ها رسیده است.نسل جدیدی که بسیجی نامیده میشود امروز در بوته تاریکترین شبههها و فتنهها قرار دارد. آیا این نسل جدید نیز شبیه به کسانی هستند که جنگ جمل را در رکاب امیرمومنان (ع) مبارزه کردند؟ یا این قیاسها واهی است و کسانی که اینگونه قیاس میکنند بسیج را ماشینی سرکوبگر میخواهند برای زدن و گرفتن و آزار و حتی قتل انسانهایی که تنها جرمشان دعوت به دادگری است؟ هویت آن سازمانی که اینک بسیج مستضعفان نامیده میشود به راستی چیست؟ دستگاهی بینیت که بفرموده چشمانش را میبندد و دست و پای خواهران و برادرانش را میشکند، یا نهادی مجهز به عمیقترین بصیرتها که میتواند در ظلمانیترین شبهای فتنه راه را از بیراهه تشخیص دهد"
و با این اوصاف براستی که شعارهای این ایام در باب بسیج و نگاه منفی جامعه به آن، دهشت زا و مایه تاسف عمیق است. ویران کردن میراث تاریخی و معنوی دوره ای با ارزش از حیات جامعه، ملکوک کردن و یا بی حیثیت نمودن بنیادهای اخلاقی مجسم و عینی مردم، تهی ساختن گنجینه محبت، ایثار، تواضع و ادب ملتی بزرگ یقینا گناهی است نابخشودنی.
در این روزگار غریب، در این عصر فروبستگی و در این بغض فروخورده هر روزه، هنوز باید به این جمله مهندس موسوی باور داشت که " بسیج، مدرسه عشق است" و بسیجی کسی است که در این مدرسه، عاشقانه زیستن را می آموزد و می آموزاند، بسیجی کسی است که در مقابل ملت قرار نمی گیرد، بلکه در کنار مردم و پشت سر آنان است؛ بسیجی کسی است که فراتر از جناحها عمل می کند و بازوان بلندش همه اقشار را در بر می گیرد؛ بسیجی کسی است که از دوستی مردم لذت می برد؛ بسیجی کسی است که بدون توجه به اختلافات سلیقهای خود با دیگران حافظ ارض و ناموسشان است، چرا که آنان یا برادر او در دینند و یا نظیر او در آفرینش؛ بسیجی کسی است که حرمت حریمهای خصوصی مردم راحفظ می کند و بسیجی، روح بلند و جاودان شهیدانی است که نامشان زمزمه نیمه شب مستان است و وظیفه ماست که نگذاریم از یاد فراموشان شوند .