۱.سرعت و میزان تغییراتم برای خودم بیش از اندازه قابل توجه و البته تعجبه!
واقعا نمی دونم اینهمه آدم که دامنه تغییراتشون محدوده چجوری تونستن به این ثبات برسن!؟
گاهی وقتا انقدر این طیف تغییراتم گسترده است که تو این جریان خودم رو نمی شناسم...هر سری فکر می کنم تصمیمم دیگه قطعیه ولی باز...نمی دونم این دفعه تصمیمم واقعا تصمیمه یا نه ولی از خدا می خوام این دفعه رو کمک کنه تا به یه ثبات نسبی لااقل تو این زمینه برسم...واقعا به آدمهایی که درباره هر چیز فکر نمی کنن حسودیم میشه...شاید به قول یه دوستی درباره بعضی چیزها اصلا نباید فکر کرد...ذهن سوژه گرا و از این حرفا...(هی!من هنوز سر حرفم هستم ها.و اساسا نمی تونم جور دیگه ای نگاه کنم.جامعه شناسی هم دقیقا همین نگاه رو تقویت می کنه.واسه همین هم هست که افتادن به جون این رشته فلک زده لاجون !)
۲.نگرانم...نگران بچه ها...نگران کمال رضوی...نگران روز شنبه...دارم به روزهایی فکر می کنم که دیگه فقط روزهای هفته نیستن!دیگه هی نمی یان و برن! بعضی روزها میان و انگار رو قلب تو و تو یاد تو واسه همیشه می مونن،با همه تلخی ها و شادی هاش! مثل روز انتخابات و فرداهاش...مثل روز گرفتن محسن!یا روز آزاد کردنش...مثل همه روزهایی که دیگه انگار مثل همیشه نیستند...
۳.تو فضایی که داری از سیاست زده می شی و بلکه هم شدی فقط باید هانا آرنت بخونی تا به سیاست ایمان بیاری....انصافا این آرنت هم واسه خودش شاخیه ها! البته کافیه یه کم هم توتالیتاریسم اش رو بخونی تا بفهمی چقدر هرچی میگه همین فضاییه که داری توش دست و پا می زنی...
۴.دیر به دیر نوشتنم هم واسه اینه که...نه خب! دلیلی نداره.
